X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1388

برای "رویا" و این روزهای  وطنم:  

  

 عکس: جنگل ابر

 

اینجا
میان اسارت این همه دیوار بی‌پنجره

دستانم نگاه تر چشمان خدا را نشانه می‌رود

گویی خدا هم گریه می‌کند و "بود آیا که در میکده‌ها بگشایند" می‌خواند

می‌خواهم برای تمام ساعت‌های آفتابی شهر شمعی بگیرانم

می‌خواهم برای آفتاب گردان‌های خانه‌ی همسایه از نو شناسنامه بگیرم

و پیکرهای زمهریر بسته‌‌ی‌مان را
در خاطره‌ی طلایی گیسوان عروسک دختر همسایه به آتش بکشانم

می‌خواهم بخوانم، بخندم، برقصم

ولی...

نگاهم، گلویم، پیراهنم

لای دندان بی‌وقفه‌ی شب چهار پاره می‌سراید

و دستانم روی چشمان خیس خدا

منتظر مانده است

و این همه سرخ
که زخمه‌ی کبود می‌زند بر تار تار  دلم

"بود آیا؟ 

گره از... 

کار فرو بسته‌ی ما... 

بگشایند؟"

و کسی می‌گوید:

"دل قوی دار 

که از بهر خدا بگشایند..."

1